به سوی آینده http://mjs2t.mihanblog.com 2018-08-20T01:21:38+01:00 text/html 2018-07-05T08:40:27+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan نکته ی شماره ی 8 هشت http://mjs2t.mihanblog.com/post/175 <font class="text4"><div style="direction: ltr;" align="justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font> <font class="text4"> <font size="2" face="Mihan-Iransans"><font class="text4"><font class="text4"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans"><font class="text4"><font class="text4"><font class="text4"><b><font size="5" face="georgia,times new roman,times,serif">!</font></b></font></font></font></font></font></font></font></font></font><font size="2" face="Mihan-Iransans">If you wait until someone tells you it's OK then it's to late</font></div></font><div align="center"><strong><font face="Mihan-Iransans"><a href="https://forums.unrealengine.com/community/off-topic/21080-sorry-to-ask-the-question-again-can-my-old-pc-develop-2d-platformer-games-with-ue4?p=253926#post253926" target="_blank" title="">FrankieV</a></font></strong></div> text/html 2017-12-27T10:08:27+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan 234 http://mjs2t.mihanblog.com/post/174 از زمانی که میخواستم سایت راه بندازم چقدر گذشته؟ چون بالاخره دارم به یک نتایجی میرسم. حالا فعلا بماند.<br>میگم... نمیدونم. فکرم به چیزی که بگم نمیرسه! از چی بگم؟ اصلا چرا بگم؟ اصلا چرا من اینجام؟<br>خوب حوصله ام سررفته گفتم بزار یکم بنویسم. تو وبلاگم بنویسم. بزار بگم که اوضاع خوبه. یکم سخته ولی خوب داره پیش میره و این حداقل چیزیه که من میخوام. آره. خوب.<br>امسال کلی پیشرفت داشتم. کلی چیز یادگرفتم هرچند کار زیادی انجام ندادم. آره امسالم رو بجای عمل به یادگیری مشغول بودم. امیدوارم بتونم بهمن رو دیگه شروع کنم به کار کردن و دنبال نتیجه برم. نتیجه برای خیلی چیزا، پول ارتقای شغلی و از همه مهمتر ساخت بازی. خیلی دوست دارم یه بازی بسازم و هنوز یکی هم نساختم. منظورم خودم هستم. یه بازی که بتونم بگم من ساختمش. بالاخره انجامش میدم. امسال نشد، تا تابستون سال دیگه یکی میسازم.<br>برای ساخت هم دارم روی یه سایت دیگه ای کار میکنم... بگذریم. قضیه ی سایت رو بگذریم. بعدا رسما راه انداختمش معرفیش میکنم. به هرحال.<br>شاید مهمترین چیزی که یادگرفتم اهمیت دانش هست. یعن.... ولش کن... حوصله ندارم...<br> text/html 2017-06-19T06:50:59+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan ناامیدی http://mjs2t.mihanblog.com/post/170 <p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">ناامیدی رو دوست دارین؟</font></p><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">خوب من از جایی میام که زندگی کردن ارزش بقای خودش رو هم از دست داده. جایی که زنده موندن خودش به تنهایی خفت باره.</font></p><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">انسان ها بطور معمول امیدوار به بقا هستن و شما نمیتوانید به سادگی امیدشان را بگیرید. تخم ناامیدی برای رشد نیاز به زمان داره و وای به ناامیدی که اندازه ی درختی رشد کرده. بسیار سخت و زمانبر خواهد بود ریشکن کردنش اما ارزشش را دارد. زمان بسیار میبرد ولی خوشا به باغبانی که باغش عاری از ناامیدیست. چنان اراده ی فولادینی خواهد داشت آن باغبان که هزار مرد توان مقابله با اورا نخواهند کرد.</font></p><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">از کودکی همیشه برام سوال بود که اراده چیه؛ درواقع میدونستم اراده چیه ولی نمیدونستم از کجا میاد و میخواستم بدونم چطور میشه بیشترش کرد تا اینکه چیزی رو فهمیدم. اراده نتیجه ی امیده.</font></p><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font><p class="MsoNormal" dir="RTL" style="text-align:justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">سوال اینجاست. امید، خالصه و بطور مطلق وجود داره پس ناامیدی چیه؟ این دقیقا چجور بیماری هست؟</font></p><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font> text/html 2017-05-24T12:25:11+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan الان ۱۶:۵۵ http://mjs2t.mihanblog.com/post/168 <div align="justify"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">درود.</font></font><br><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">مقدمه ای برای گفتن ندارم و خود مطلب روهم ترجیح میدم تو ادامه مطلب بنویسم. بخاطر طولانی بودنش میگم. فقط میگم که گزارشیه از این روزهام.</font></font><br></div> text/html 2017-05-12T04:26:25+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan از آبان 1395 تا الان http://mjs2t.mihanblog.com/post/167 <div align="justify"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">سلام.</font></font><br><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">میخواستم نوشته ام رو با جمله ی معروف "چه خبر" شروع کنم اما دیدم جمله ی آزار دهنده ای و من هم فقط روی زبونم افتاده. به هرحال.</font></font><br><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">خیلی وقته نبودم. تقریبا از اوایل آبان سال پیش. البته مطالب اسفند و فروردین رو نادیده گرفتم. میدونین چی شد که دوباره اومدم؟ درواقع اومدم دنبال یکی از جمله های قدیمیم که یه جورایی به حال و هوای این روزام جوره.</font></font><br><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">"</font></font><font class="text4"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">بارها و بارها و بارها شکست میخوریم، خسته میشویم و فرار میکنیم اما شکست پایان نیست و فرار به معنی تسلیم شدن نیست."</font></font></font><br><font class="text4"><font size="2"><font face="Mihan-Iransans">حالا به زودی میگم که حال و هوام چجوریه.</font></font></font><br></div> text/html 2017-03-31T01:18:31+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan از روی سایه نمیشه قضاوت کرد http://mjs2t.mihanblog.com/post/166 <font size="2" face="Mihan-Iransans">سلام.<br>دنیایی که من توش زندگی میکردم یه دنیای مریض بود. افرادی که اونجا به عنوان بزرگتر، والدین یا سرپرست هامون میشناختیم به شدتت دچار مشکلات روانی و درونی بودن. البته جوری نبود که بشه به طور معمول دید و حتما باید باهاشون زندگی میکردین تا متوجه مشکلات و کمبود های درونیشون بشین.&nbsp; به مانند کودکانی بودند که میخواستن کودکان خودشون رو (که من هم یکی از اون ها بودم ) بزرگ کنند. در اون زمان من هم به شدت دچار مشکلات درونی شدیدی بودم که به مرور زمان کم کم فهمیدم چه به سرم اومده. مشکل اینجا بود که اون ها این مشکلات و کمبود های روانی من رو قبول نمیکردند و این مثل این بود که بیشتر من رو زیر سوال ببرند. بنظرم چون خودشون سال ها این مشکلات رو تحمل میکردند، گمان میکردند که این ها طبیعی هست و باید باهاش کنار اومد و به مرور زمان حل میشه.<br>هیچ گذشته ای وجود نداره. تمام این ها تا همین دیروز داشت خودش رو نشون میداد.گاهی، وقتی از بیرون به خودم نگاه میکنم و میبینم چه به سرم اومده دلم برای خودم میسوزه ولی گمون نکنم کسی غیر از خودم من رو از بیرون ببینه. درواقع فقط سایه ام رو میبینن، به طرز احمقانه ای. هیچ بیرونی برای من وجود نداره؛ ترجیح میدم فکر کنم یه نقطه ی روشن هستم تو یه هزار توی خاکستری. دیگران فقط NPC ا (nonPlayingCharacter)&nbsp; های این بازی هستن. چون واقعا هم همینطوره. دیگران فقط در دیالوگ هاشون بهم اهمیت میدن و منطقی هم هست (با منطق من)؛ چرا باید نگران من باشند؟ البته این باعث میشه با کمترین توجهی از طرف دیگران جذبشون بشم و درخواستشون رو برآورده کنم که خوب باز هم کسی توجهی نداره! چرا باید توجهی داشته باشه. مگه... بحث به بیراهه کشیده شد. خلاصه این که اینجا همه روانی ان و من بدتر از همه هم من دچار این مشکلات هستم. وحشتناکه. </font> text/html 2017-03-20T05:03:13+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan شکست و ترس http://mjs2t.mihanblog.com/post/165 <div align="justify"><font face="Mihan-Iransans" size="2">سلام.</font><br><font face="Mihan-Iransans" size="2">"شکست پلیست به پیروزیست" من به این جمله اعتقاد ندارم. بنظرم&nbsp; من شکست تنها حاصل ضعف هست، ضعف هایی متشکل از حماقت، نادانی و ناتوانایی های ما. میگن از شکست نترس ولی من اگر نمیترسیدم شاید هرگز به دنیا نمیومدم. برای کمال گرایی (کامل گرایی) مثل ترس محرک اصلی رو برای عمل داره. تمام ترس من از اینه که کاری رو شروع نکنم و دیر بشه. یکسری شکست هارو میپذیرم تا شکست بزرگتری رو متحمل بشم ولی هرگز تو بازیی که میدونم بدون هیچ قید و شرطی شکست میخورم هرگز شکست نمیخورم. کمکم یاد گرفتم قویتر بشم با بتونم از شکست جلو گیری کنم. بقول استادی شکست یک توهمه و من این رو تجربه کردم؛ زمانی که شکست برام شیرینی ای معادل پیروز داشت. در حقیقت بلندمدت تر از پروزی قبلی بود.<br>"</font><font face="Mihan-Iransans" size="2"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تمام ترس من از اینه که کاری رو شروع نکنم و دیر بشه." </font>اما این هم تنها یک داستانه احمقانه اس. حقیقتش اینه که تنها دلیل شروع عمل من از بی حوصلگیه. خسته شدم از این همه سال که برای بزرگ شدن و به هدف رسیدن صبر کردم. میخوام خودم عمل کنم.</font><br></div> text/html 2017-03-02T02:45:22+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan چقدر امروز خسته ام http://mjs2t.mihanblog.com/post/164 <div align="justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">سلام.</font><br><font size="2" face="Mihan-Iransans">چقدر امروز خسته ام. ساعت 6:15 هست. آره صبحه و هنوز هوا تاریکه. الان تهرانم. بیرجند این ساعت هوا رو به روشنی میره. ساعت 4 بیدا شدم. دیشب زود خوابیدم و امروز هم راحت بیدا شدم. 5 و نیم نشده بود که برای برنامه ی دو بیرون رفتم. برنامه ی دو شامل هر روز یا هر 2 روز حداقل 400 متر دویدن میشه که البته کمی تکامل پیدا کرد و به طور خلاصه اسمش رو گذاشتم Li که الان علاوه بر دویدن کمی تمرین های غیر هوازی مثل دراز و نشست هم اضافه کردم بهش. تقریبا یکی، دو هفته ای (شاید هم بیشتر) میشه که این برنامه رو شروع کردم و به کمی دست و پا شکسته دارم ادامه اش میدم. امروز تا قبل از دویدن و حتی توی کوچه و خیابون هم که داشتم به سمت نقطه ی شروع میرفتم بنظرم نیروی کافی رو داشتم ولی همین که دویدن رو شروع کردم حسابی خستگی به سراغم اومد. حتا موقع دراز نشست تو دور اول (که بیشترین تعداد رو میرم) فقط 20 تا رفتم و این درحالی هست که روز اولی که شروع کردم 30 تا رفتم. البته بعدش به همین مناسبت ماهیچه های شکمم تا 3 روز (حتی بیشتر) درد میکرد و دفعه ی قبل از امروز که پریروز بود، دور اول رو تا 25 تا رفتم. جالبه. به جای اینکه بیشتر بشه کمتر میشه. البته تو دویدن تجربه ای مشابه رو دارم. وقتی شروع کردم. هر روز که ادامه میدادمش خسته تر میشدم ولی بعد یه مدت که ولش می کردم دفعه ی بعد سریعتر بودم و بیشتر میرفتم. جالبه و کمی هم (فقط کمی) پیچیده هست. الان هم یکم خسته ام. به هرحال. فعلا بدرود.</font><br><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font></div> text/html 2017-02-26T05:05:51+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan بلند ترین اعتراف نامه ی من http://mjs2t.mihanblog.com/post/162 <font size="2" face="Mihan-Iransans">امسال 18 سالم شد و این یعنی پایان خیلی چیز ها. دنیای کودکی ام مرد برای همیشه. این متن رو نوشتم تا همه بدون کی بودی.<br> </font> text/html 2016-11-05T12:47:17+01:00 mjs2t.mihanblog.com MJ Sarvariyan 321 http://mjs2t.mihanblog.com/post/159 <div align="justify"><font size="2" face="Mihan-Iransans">سلام.</font><br><font size="2" face="Mihan-Iransans">امروز تنبلی کردم. روز خوبی بود برای برداشتن چندتا از موانع، البته هنوز هم دیر نشده. به هر حال. میخوام بگم چندان اهمیتی نداره. میدونین. تا به حال کار مهمی رو نتونستم کامل انجام بدم. نمیدونم میتونم درآینده کار هایی رو که برام مهم اونجور که میخوام به پایان برسونمشون. میدونین. این قواید احمقانه مثل همین که من نمیتونم کاری رو که مهمه انجام بدم و این که شکست پلی است به پیروزی و از این چیزا... یه مدتی شده که دیگه ایمانم رو ازشون از دست دادم. چیزای عجیب و غیر منطقی رو حس کردم که عقل رو ثابت میکنه. فهمیدم که برد یا باختم بخاطر تواضع یا غرور نیست، بخاطر این که قبلا پیروز شدم یا شکست خوردم نیست. فهمیدم که قاعده ی پیروزی خیلی سادست. اگر قویتر از حریفت باشی پیروز میشی. همین. فهمیدم که انسان های ضعیف زمانی که با افرادی مثل خودشون مبارزه میکنن دچار این توهمات میشن و گاهی هم اسمشو میزارن شانس ولی بزارین من بهتون بگم که شانس هم قواعد خودش رو داره و میتونی اون رو بدست خودت مدیریتش کنی. بگذریم.<br>فراموشش کن.<br></font><font size="2" face="Mihan-Iransans"> </font></div>