تبلیغات
به سوی آینده - کابوس
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
-ساعت 22:20 روز جمعه 5 شهریور 1395-
سلام.

این روز ها برام مثل یه کابوس میمونه. کابوسی که باهاش کنار میام و میخوام قبولش کنم. ترسیدم ولی نمیخوام نشون بدم. میدونین. خیلی وقته که کابوس ندیدم. فکر کنم آخرین بار ها کلاس دوم بودم که کابوس میدیدم و به زور سعی میکردم بیدار بشم و برای همین ترجیح میدادم که یه لامپ روشن جلوی چشمم، حتی از دور، باشه تا بتونم خودمو بیدار کنم. بعد اون دوران، پنجم دبستان یا اول راهنمایی بود که دوباره کابوس هام شروع شد اما اینبار با کابوس هام کنار اومدم و پذیرفتم که نمیتونم کاری کنم.

خیلی وقته که دیگه کابوس نمیبینم ولی این روز ها، دنیای واقعی برام کابوس شده. همه چیز تار و مبهمه، درسته مثل یک خواب. لحظه ی پیش رو به یاد نمیارم، انگار رویام از همین حالا شروع شده. میترسم. از خودم و از حرف های دیگران. از دروغ هایی که باور کردم و توهماتی که بی مورد باهاشون میجنگم.
"میجنگم.
میجنگم با یه مشت اعداد.
میجنگم با یه مشت نقطه.
میجنگم با یه مشت توهم."
-
نمیخوام باور کنم که این یک کابوسه. درست مثل بعضی خواب های شبه کابوسی که بدون ترس ازشون میگذرم و میگم من کابوس ندیدم اما دربرابر این کابوس واقعی دیگه دارم کم میارم. صدایی در درونم روشن شده و داره بهم حمله میکنه:
"برو گمشو"
یا گاها بدتر میشه:
"برو بمیر"
-
میدونین. احساس میکنم واقعا...
نباید اینارو اینجا بگم. اصلا نباید به هیچکس بگم. میدونم. حرفام خیلی بچگانه اس و من هرگز بزرگ نخواهم شد اما مینویسم به امید این که حداقل تا 20 سال دیگه خونده نشن. اوفففف
همیشه از بی توجهی دیگران رنج میبردم و وقتی با خانواده ام اینو درمیون میزاشتم میگفتن که مشکل از خودمه و دیگران به اندازه کافی بهم توجه میکنن. برای همین دیگه جرات نمیکنم چیزی بهشون بگم.
وقتی هم که سعی کنم که درمورد خودم و چیزایی که دوست دارم باهاشون صحبت کنم، توجه زیادی نمیکنن و من احساس میکنم که براشون کسالت باره و منم نمیخوام اذیتشون کنم. تنها مواقعی که باهام صحبت میکنن زمانی هست که دارن از خودشون یا خاطراتشون میگن و بعضی موقع ها هم بابام میخواد منو نصیحت کنه یکم از من میگه.
البته گاهی اوقات پیش میاد که از من تعریف کنن و یا درمورد من صحبت کنن که خوب احتمالش 0.01 درصد در ماه هست اما این لحظات از بهترین لحظات زندگیمه. میدونم که همه ی انسان ها دوست دارم بهشون توجه بشه و من برای این که حرفام جذاب باشه باید از دیگران صحبت کنم و همیشه موقع مکالمه تلاشم هم همینه که صحبت رو روی مخاطبم متمرکز کنم و حتی به نوعی خجالت میکشم از خودم صحبت کنم و از این کار معمولا توی مکالمه ها طفره میرم و سعی میکنم صحبت رو از روی خودم دور کنم. حقیقتا میترسم.
میترسم. هیچوقت نمیخواستم آدم ترسویی باشم ولی حالا میبینم که ترسوترین آدمیم که میشناسم. انگار بزرگترین ترسم به حقیقت تبدیل شده. هرگز نمیزارم کسایی که با من ارتباط برقرار میکنن از طرف من بی توجهی ببینن و از خودشون بترسن.
بیدارشو محمد، بیدارشو. یاد خواب هام میوفتم. زمانی که فکر میکنی بیدار شدی ولی در حقیقت توی یه کابوس بدتر گیر افتادی. انگار هرگز نمیشه بیدار شد. وقتی هم که بیدار میشی از خوابیدن میترسی و مراقبی خوابت خیلی عمیق نشه.
اینجا نشستم و دارم مینویسم و موزیک گوش میدم. از کابوسم دور شدم ولی میدونم به محض این که این مطلب رو ارسال کنم و هدفون رو از روی گوشام بردارم دوباره کابوسم شروع میشه. میتونم بخوابم، میتونم فیلم ببینم، میتونم موزیک گوش بدم ولی اینا منو بیدار نمیکنن. اینجا، این خونه، این آدما و این اعداد و نقطه های توهم زا. من میتونم فرار کنم اما نه برای همیشه.
میخوام بنویسم. تا ابد. اینقدر از چیزای خوب بد زندگیم بنویسم تا دیگه چیزی از من وجود نداشته باشه. تا اینقدر خالی بشم که دیگه نه ترسی و نه ضعفی از من بمونه. میخوام اینقدر موزیک گوش بدم و بنویسم تا ترس هام خسته بشن، دیگران بهم توجه کنن و من دیگه دلیلی برای ضعیف بودن نداشته باشم.

من کیم؟
سید محمد جمال سروریان.
یه کسی از یه جایی.
بدون چهره و بدون هویت. فقط یک نام، فقط یک قدرت.
فقط دو دست دارم برای نوشتن و دو پا برای جان گرفتن. (درسته من از پاهام انرژی میگیرم.)

بدنی به من اعطا شده. پر عزمت و پر قدرت ولی من نفهمیدم. شکنجه اش دادم و ضعیفش کردم اما نمیخوام این بدن رو از دست بدم. میدونم بدن دیگری به من اعطا نخواهد شد. من نفهمیدم. دروغ های دیگران رو باور کردم. فکر میکردم من مال والدین و خانواده ام هستم ولی اونا ضعیف تر از اونی بودن که از من محافظت کنن و منو پرورش بدن. اونا منو به مرز نابودی کشوندن. اگه خدا و دعای عده ای نبود من الان... (خوبیت نداره بگم) بود. من به اون عده ای مدیونم ولی نمیدونم چرا بهشون بی توجهی میکنم. چرا نمیفهمم که دوستانی هم دارم. چرا نمیفهمم که خانواده ی واقعی من کیا هستن. چرا به خودم و کسایی که واقعا دوستم دارن ظلم میکنم.
بیدارشو محمد، بیدارشو.

چیکار کنم؟ الان چیکار کنم؟ برای چی تلاش کنم؟ روی چی تمرکز کنم؟
برو. فقط برو. برو و خودت رو پیدا کن. برگرد و تیکه هایی رو که گم کردی رو پیداشون کن. همین الان.
برو. برو. محمد پاشو. پاشو.
چیکار کنم؟ میدونم که اگه الان پاشم دوباره برمیگردم به همون کابوس و چیزی بهتر نمیشه.
محمد. یکم فکر کن. برو بیرون و یکم قدم بزن.
قبلا این کارو کردم. مثل یه مُسکن میمونه. همچی بعد یه مدت برمیگرده.
ازت میخوام پاشی و کاری رو بکنی که قبلا نکردی. همین الان. یه نشانه که یادت بمونه میخوای چیکار کنی.
چیکار کنم؟ چطوره نصف شبی برم پیش خانواده ی مادریم و بگم میشه امشب رو پیش شما بخوابم! کاملا میدونم چی میشه. اونا خابالود ولی با مهربونی بهم یه جای خواب میدن ولی من چون عادت ندارم ممکنه نتونم راحت بخوابم و عذاب وجدان هم دارم که آخه این چه کاریه و فردا صبح هم باز برمیگردم همینجا و همه چیز برمیگرده به حالت عادی.
راست میگم. خودمو که خوب میشناسم.

نصبت به اول مطلب حالم خیلی بهتره و احساس میکنم از کابوس یکم بیرون اومدم. میخوام بازم بنویسم. میخوام تا فردا صبح بنویسم و حتی بیشتر. دارم لبخند میزنم و خوشحالم. یکم حس طنز و شوخیم هم برانگیخته شده (فقط یکم). اول که شروع کردم داغون داغون بودم. الان ساعت 23:27 هست و بیشتر از 1 ساعت از شروع نوشتنم گذشته و آلبومی رو هم که اوایل نوشتنم شروع به پخش کرده بودم الان داره به اواخر آهنگ یکی مونده به آخریش نزدیک میشه (یعنی کم کم دیگه داره تموم میشه).
هنوز کارم تموم نشده و میخوام باز هم بنویسم. تا جایی که حالم اینقدر خوب بشه که وقتی پا شدم تا چند ساعت (حداقل) بعدش کابوسی نبینم.
من هیچوقت بزرگ نمیشم.

رفتم یه دوری زدم و یه آبی نوشیدم. اون بیرون (وقتی هدفون رو برمیدارم) ناامیدی بدجور به آدم هجوم میاره و نمیشه درست فکر کرد. میدونین. به این نتیجه رسیدم که باید دوپینگ کنم. موزیک، موزیک مثل دوپینگ توی زندگی برام میمونه. باید حتما یه واکمن برای خودم تهیه کنم. شبتون بخیر (اگه شبه!). من میرم بخوابم. خداحافظتون باشه کسایی که این مطلب رو با دقت خوندین و تونستین با من همدلی کنین.




نوع مطلب : الان (گزارش موقعیت)، مقدمه ها (درباره ی خودم)، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 5 شهریور 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر