تبلیغات
به سوی آینده - بالاخره میتونم با خانواده کنار بیام؟
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
من یه مشکل خیلی خیلی بزرگ با خانواده ام دارم. متاسفانه نمیتونم خودم رو جزوی از اونا بدونم و دلیلش هم سادست؛ من نمیتونم از کاراشون سر در بیارم، نمیتونم درست باهاشون ارتباط برقرار کنم و نمیتونم تصورات و استدلالاشون رو بپذیرم.
متاسفانه یا خوشبختانه من کاملا مثل اونا رفتار میکنم که این قضیه برای خودمم زجر آوره.
چندبار سعی کردم اصلاحشون کنم. میدونم که اینکار اشتباهه ولی خوب اینکار برای کمک به اصلاح خودم بود. تقریبا ناامید شدم و دارم آخرین تلاش هامو میکنم.
آخرین گزینه اینه که مستقیما ازشون بخوام که بخاطر من موقتا رفتارشون رو تغییر بدن اما اونا افرادی هستن که (مثلا) سرشون همیشه شلوغه و نمیتونن پرسه ی جدیدی رو بخاطر من شروع کنن.

یه لحظه صبر کنن. من اونا رو خوب میشناسم. اونا میتونن پروسه ی جدیدی رو شروع کنن، الان نه ولی میتونم بلاخره وادارشون کنم که یه روزی اینکارو برام انجام بدن. من خانواده ام رو خوب میشناسم چون خودمو خوب میشناسم و خوب من خلاصه ای از کل خانواده ام هستم. پدرم، پدر بزرگم، عمه هام و عموم حتی دختر عمه ها و پسر عمه هام. همشون رو میشناسم فقط کافیه یکم بیشتر فکر کنم. میدونین وقتی شروع میکنم به فکر کردن خیلی خوشبین میشم و برای همین ترجیح میدم همیشه فکر نکنم چون تاریکی آرامش بیشتری رو داره.
بگذریم. اونا خانواده ی من هستن و میدونم که خیر و صلاح منو میخوان و من اگر خواسته ای رو ازشون داشته باشم بالاخره به دلیلی رد میکنن ولی صبر همیشه جواب میده. بارها و بارها برای کار های کوچیک و متوسط براشون صبر کردم و نهایتا پذیرفتن. چرا از کار های بزرگ میترسم؟
و اما سوال بحث برانگیز این مطلب اینه:
من برم بهشون بگم که چی؟
اصلا من ازشون چی میخوام؟
حداقل خواسته ام اینه که بزارن به کارم برسم درحالی که این یک اشتباهه چون هیچکس نمیتونه بی هدف کاری نکنه. همین الان اگه بهتون بگم که تا جایی که میتونین پلک نزنین، نمیتونین بهترین عملکردتون رو نشون بدین. حالا اگه بگم که رکورد نفر قبلی 30 ثانیه بوده، شما یه هدف دارین که حداقل 30 ثانیه پلک نزنین و حتی اگر هم نتونین به 30 ثانیه برسین هم تونستین بهترین عملکردتون رو داشته باشین. به همین سادگی (متوجه نشدین بگین بیشتر توضیح بدین).
خوب پس این یعنی من باید برای افراد وظایفی رو تعریف کنم. میدونم که حرفام خیلی خودخواهانه است ولی دو نکته اینجا وجود داره:
1. خانواده ام مشکلی ندارن که هیچ از اینکارم خوششون هم میاد (اگه نتیجه بده).
2. خودخواهی، مهمترین قانون زندگی منه.
باید خودخواهانه تر عمل کنم. یکم برام سخته که بخوام دیگران رو وادار کنم مطابق میل من رفتار کنم. احتمالا با من موافق نیست که باید خودخواه باشم و فکر میکنین دارم تصمیم اشتباهی رو میگیرم ولی من دیده ام که چطور انسان ها بخاطر خودخواه نبودن، هم زندگی خودشون رو تباه میکنن و هم دیگران رو اذیت میکنن.
خوب، دوباره میپرسم:
من از خانواده ام چی میخوام؟
همونطور که گفت، افراد برای اینکه بتونن عملکرد بهتری داشته باشن باید دلیل و هدف رو بدونن و بخش سخت ماجرا همینجاست که من باید هدفم رو به زبان خودشون ترجمه کنم و این چیزیه که من درست یاد نگرفتم.
یه ایده. من باید لهجه ی بیرجندی رو یاد بگیرم. جالبه که من یه بیرجندی هستم که بدون لهجه صحبت میکنه. اگه بتونم با لهجه صحبت کنم خیلی میتونم توجهشون رو جلب کنم و راحت تر حرفامو میپذیرن. سخته و من واقعا نمیدونم چیکار کنم ولی بالاخره یه راهی براش پیدا میکنم.
بعد. من باید بیشتر به حرفاشون توجه کنم و طرز تصورشون رو نسبت به محیط و دنیا رو پیدا کنم. این یکی سخته تره. میدونین. فهمیدم که کلماتی که برای من درشون هزاران معنی نهفته هست، برای اونا هیچ معنی نداره و برای همینه که ارتباط باهاشون، برای من خیلی سخته.




نوع مطلب : مسیر، مقدمه ها (درباره ی خودم)، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
سه شنبه 26 مرداد 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر