تبلیغات
به سوی آینده - آرنام (1)
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پسربچه همراه با مادرش در روستایی که نزدیکی شیراز قرار داشت زندگی میکرد. روز از روز ها سربازان پادشاه از ان روستا گذر میکردند که تصمیم گرفتند آنجا استراحتی کنند. سربازان آنجا ماندند و روستاییان به خوبی از آنان پذیرایی میکردن ولی سربازان که احترام نمیشناختند و با آنان به بدی رفتار میکردند.
عصر روز بعد پسرک با بچه های روستا بازی میکرد که مادرش را دید که دم در خانه اش با یکی از سرباز ها درگیر شده است و بحث میکند. سرباز میخواست توی گوش مادرش بزند که مادرش خشمگین دست سرباز را گرفت و پیچاند. چنان محکم اینکار را کرد که سرباز از درد به زمین افتاد. سرباز دیگر که این را دید به سمت مادر پسرک آمد و خواست اورا دستگیر کند ولی اینبار هم مادرش مقاومت کرد تا اینکه با سرباز درگیر شد و سرباز ضربه ی محکمی به سر مادرش زد و مادرش بی هوش شد. سرباز، بی-شعورانه به تن افتاده ی مادرش لگد میزد. پس از مدتی سرباز ها رفتند ولی این واقعه سرنوشت پسرک را رقم زد.
پسرک بالای سر مادرش نشسته بود و سعی میکرد مادرش را بیدار کند که یکی از همسایه بالای سر او آمد و مادرش را به خانه برد تا درمانش کند ولی مادرش هرگز بیدار نشد. چند ماهی همسایه از پسرک یتیم مراقبت میکرد تا این که همراه با پسران همسایه به شهر رفت تا انجا کار کند. پسرک که آرنام نام داشت در شهر چندی پیش عموی پسران همسایه ماند و در زورخانه ای کار میکرد تا زمانی که مسعول زورخانه پذیرفت آرنام هم آنجا بماند.
چند سالی گذشت و پسرک جوان تنومندی شده بود. مسعول زورخانه مرد و آنجا به پسرش رسید. آرنام تصمیم گرفت به روستا برگردد. روستا بسیار تقییر کرده بود. خیلیا از انجا رفته بودند و مزارع خشک شده بودند و تنها عده ی معدودی در آنجا ساکن مانده بودند. در آنجا به چوپانی مشغول شد و گله های اهالی روستا را به نقاط سرسبزی که دور از روستا بودند میبرد. روزی از روز ها سه شغال به گله زدند و آرنام از گله دفاع کرد. دوتا از شغال ها را کشت و یکی هم زخمی فرار کرد. آرنام توانست تمام گله را جز یک بره را نجات دهد و شب که زخمی به روستا برگشت و مردم روستا داستان این دلاوری را شنیدند به او لقب پهلوانی دادند و همه از قدرت او مثال میزدند.
یک روز، لشکر کوچکی وارد روستا شد. آنان خود را فدایان آزادی نام می نهادند و ادعا میکردند که در برابر حکومت ظالم وقت ایستاده اند برای آزادی مردم مبارزه میکنند. مردم روستا که از ظلم سربازان حکومت گله مند بودند به خوبی از آنان پذیرایی کردند و فرمانده ی لشکر که از قدرت و پهلوانی آرنام شنید از او دعوت کرد که با آنان بپیوندد. آرنام اول خیلی تمایلی به رفتن نداشت ولی به اصرار مردم روستا با آنان راهی شد.
مدت ها گذشت (تقریبا یک سال) و آرنام به خوبی مهارت های رزم و فرماندهی و محافظت را آموخته بود یکی از ارشد های "فداییان آزادی" بود. "ارتش فداییان آزادی" به سراغ دوچیز بودند. یک شهر ها و روستا هایی که مجبور به باج دادن به سرباز های حکومتی بودند (آن هارا آزاد میکردند) و دو قلعه هایی که موقعیت استراتژیک داشتند. محاصره و تصرف قلعه دشوار ترین عملیات هارا داشت و آرنام به خوبی به این عملیات ها مسلط بود. روزی در روستایی بین خراسان و سیستان زن و مرد نسبتا کهنسالی که "مهناز" و "اردوان" نام داشتند و فرزندی هم نداشتند آرنام را به پیش خود دعوت کردند و پس از پذیرفتن دعوت آنان رفتن به منزلشان آنان کاری کردند که آرنام از لشکر جا به ماند و نتواند برود. آرنام از آنان اسبی خواست تا به دنبال لشکر برود ولی آن دو مخالفت کردند و خواستند که بیشتر پیش آنان بماند. با اصرار آنان آرنام هم پذیرفت. آنان پس از مدتی به آرنام گفتند که پدرش را میشناختند و چهره ی اش به شدت به پدرش رفته است. آرنام گفت که مادرش هرگز حرفی از پدرش نزده است. مرد به آرنام گفت که سرنوشت این سرزمین را تقییر خواهد داد و باید شاه بشود ولی آرنام گفت کسانی را میشناسد که از او لایق تر هستند. مرد به آرنام پیشنهاد داد به کتابخانه ی بغداد برود و کتاب هایی را که به دو شاه سابق یعنی خسرو اردشیر و ساسان مربوط میشود را بخواند تا تاریخ را بداند. آرنام آن هارا دیوانه پنداشت ولی تصمیم گرفت به بغداد برود تا از حقایق تاریخ سر در بیاورد. پس از مدت ها سفر سخت آرنام بلاخره به بغداد رسید. راستی، آرنام پس از جا ماندن دیگر به "ارتش فداییان آزادی" نپیوست. وارد کتابخانه شد. کتابخانه ی بزرگی بود با هزاران جلد کتاب در باب همه نوع موضوع. به پیش پیرمردی رفت که کتابدار آنجا بود و کتاب هایی را طلب کرد که در باب شاه سامان و خسرو اردشیر نوشته شده بود. پیرمرد از آرنام پرسید که خواندن را از که آموخته است و آرنام پاسخ داد که از مادرش و پیرمرد پرسید که مادر که بوده است و آرنام گفت که یک روستایی ساده که در برابر ظلم سربازان حکومتی ایستاد و جان داد و پیرمرد پاسخ داد که هیچ بانوی روستایی در برابر سربازان نخواهد ایستاد و حتما رازی درمورد مادرش وجود دارد که او نمیداند.
این داستان ادامه دارد...




نوع مطلب : قصه، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 26 تیر 1395
دوشنبه 14 فروردین 1396 10:50 قبل از ظهر
I read this piece of writing fully on the topic of the difference of newest and preceding technologies, it's amazing article.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر