تبلیغات
به سوی آینده - از آبان 1395 تا الان
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
میخواستم نوشته ام رو با جمله ی معروف "چه خبر" شروع کنم اما دیدم جمله ی آزار دهنده ای و من هم فقط روی زبونم افتاده. به هرحال.
خیلی وقته نبودم. تقریبا از اوایل آبان سال پیش. البته مطالب اسفند و فروردین رو نادیده گرفتم. میدونین چی شد که دوباره اومدم؟ درواقع اومدم دنبال یکی از جمله های قدیمیم که یه جورایی به حال و هوای این روزام جوره.
"بارها و بارها و بارها شکست میخوریم، خسته میشویم و فرار میکنیم اما شکست پایان نیست و فرار به معنی تسلیم شدن نیست."
حالا به زودی میگم که حال و هوام چجوریه.
الان تهران هستم. حدود یکی دو هفته پیش... نه درست اواسط یا اواخر هفته ی پیش بود که اومدم. دقیق یادم نیست. به هرحال. فکر کنم که لازمه که بگم برای چی میخواستم بیام.
اواخر سال پیش بود که ایده ی یه رمان تصویری (Visual novel) ذهنم رسید. درواقع ایده ی یک ویژوال ناول که نه... بزارین یکم عقب تر برگردم.
تخصص من بازی سازیه هرچند به خودم میگم دانشجوی بازیسازی چون هنوز به بازی منتشر شده هم ندارم. صفر نیستم و تجربیاتی دارم ولی هنوز بازی از خودم ندارم. پارسال رسما شروع کردم برای اینکه هرطور که شده ساخت یه بازی رو شروع کنم و حداقل از خودم یه بازی کامل داشته باشم. بعد از ماراتن بازیسازی دانشگاه اصفهان پارسال اتفاق افتاد. اواخر پارسال بود که تصمیم گرفتم یه ویژال ناول بسازم. دقیقا من نه ولی یه تیم برای اینکار جمع کنم. گمون این ایده از اثرات تماشای انیمه ی "Stella no Mahou" هم بود. به هرحال. شروع کردم دعوت کردن افراد. اول از یکی از دوستانی که توی ماراتن بازیسازی دانشگاه اصفهان همون سال باهاش آشنا شده بودم و برنامه نویس هم بود دعوت کردم. بعد رفتم دنبال نویسنده گشتن. توی اینترنت نویسنده ای رو دعوت کردم و قبول هم کرد... بیخیال. کسی که نمیخونه. بزار با جزیات بیشتری تعریف کنم.
رفتم توی انجمن سایت نگاه دانلود، چون میدونستم چیزی که اونجا زیاده نویسنده هست و بدون اینکه حتی توجه کنم که از کدوم داستان خوشم میاد به اولین نویسنده ای که موسم رفت روی تاپیک داستانش رو دعوت کردم. ایشون هم جواب مثبت دادن. البته بعدش بنظرم اومد که کاش میرفت سراغ یه نویسنده ای که سبکش یکم فانتزی تر بود. ایشون که من دعوت کرده بودم سبکشون بیشتر عاشقانه بود که من اصلا علاقه ای بهش نداشتم. به هرحال این هم مهم نبود. هرچند بعدا ها یعنی همین یکی، دو روز پیش که یکم بیشتر فکر کردم دیدم شاید من خوشم نمیاد ولی سبک کارشون خلی مناسب کاری هست که قراره انجام بدیم. به هرحال. این ها مال سال پیش بود. اون زمان هم تهران بود. لازم بود بگم. حدود یکی دوماهی بود که تهران بودم. میخواستم برای تکمیل تیم برم دانشکده ی هنر دانشگاه تهران و اونجا دنبال نقاش و طراح و تصویرگر (اینا هر سه تاش یکیه) بگردم که البته به نوروز خوردیم و اومدم بیرجند و نشد. بعد نوروز هم بیرجند موندم و رفتم دانشکده ی هنر بیرجند ولی کسی رو نتونستم اونجا پیدا کنم. یکم با پدرم مشورت کردم و ایشون مادرم رو پیشنهاد دادن. زنگ زدم به مادرم و ایشون هم قبول کردن. به نظر همه چی عالی بود و درواقع هم بود. راستی این رو هم بگم که برای کار هیچ یک از افراد گروه ارتباط نزدیک نداشتن و تنها راه ارتباطی گروه تلگرام بود که درواقع اول هدفم هم همین بود که گروهی رو تشکیل بدم که بتونن از راه دور باهم کار کنن و از طرف دیگه ای هم هیچ یک از افراد گروه همدیگر رو نمیشناختن و تنها دلیلشون من بودم. به هرحال. بنظرم میرسه مادرم نتونستم از راه دور همکاری کنن و من مجبور شدم بگردم دنبال شخص دیگری. برای همین هم الان تهران هستم تا برم از دانشگاه هنر تهران کسی رو پیدا کنم ولی هنوز اینکار رو نکردم هرچند توی این مدت نمایشگاه کتاب رفتم و کلی کتاب گرفتم.
الان هم بی انگیزه و با فکر اینکه میخوام برگردم بیرجند و بی خیال برنامه ی رمان تصویریه بشم، توی اتاق لم دادم و خدمت شمام. البته چیزای زیادی هست برای گفتن ولی این گزارش موقعیتی بود که الان میتونستم بهتون بدم.
بدرود.




نوع مطلب : الان (گزارش موقعیت)، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
جمعه 22 اردیبهشت 1396
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر