تبلیغات
به سوی آینده - بلند ترین اعتراف نامه ی من
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امسال 18 سالم شد و این یعنی پایان خیلی چیز ها. دنیای کودکی ام مرد برای همیشه. این متن رو نوشتم تا همه بدون کی بودی.

بخاطر فشار های پدرم دید کمال گرایانه ای نسبت به خودم دارم. باعث میشه نتونم اونطور که باید کارام رو بپذیرم. خودم و کارام رو خیلی دوست دارم ولی گاهی کافی نیست. وقتی هم که بنظرم کارم عالی میاد دیگران بهم توجه نمیکنن و زیبایی کارم رو نمیبینن. البته حق دارن. اینکار منه و فقط هم من باید ازش خوشم بیاد. انتظار زیادی دارم از خودم دارم ولی بنظر میاد کافی نیست.
از مدرسه متنفرم. اونا مارو تحقیر میکنن و حتی گاهی تهدید به زدن و گاهی هم واقعا بچه هارو میزنن. من خودم هم یکی دوبار خوردم. خیلی دوست داشتم جایی درس میخوندم که برای دانش آموز ها ارزش قایل بودن. فقط 1 سال تمام عمرم تونستم اونطور که دلم میخواستم زندگی تحصیلی داشته باشم. البته اون سال هم خالی از دقدقه نبود ولی باز هم نسبت به بقیه ی سال ها خیلی رویایی بود. فقط همون سال بود که تونستم دوستانی رو داشته باشم. بقیه سال ها جدا تنها بودم و یا افرادی هم که من رو میپذیرفتن در حد من نبودن که بتونن کاری برای من انجام بدن. همیشه دوستام از من ضعیف تر بودن. همیشه دوستای بدرد نخوری داشتم. فقط همون سال بود که دوستای واقعی داشتم. این سال های آخر هم که دوستام باز یکم بدرد بخور تر بنظر میرسیدن اونقدر از مدرسه میترسیدم که نتونستم اونجا بمونم و مدرسه رو ول کردم.
همیشه تحقیر میشدم. گاهی چون تو جمع های زنانه بودم یه کار هایی رو تقلید میکردم که دیگران بخاطر دخترانه بودنشون منو مسخره میکردم. مثلا شمع روشن کردن توی محرم و عاشورا، تاسوعا.
من کارتون هارو خیلی دوست دارم ولی چون باربی یک شخصیت دخترانه اس نمیتونتم کارتون هاش رو ببینم و بفهمم چه جور چیزیه؟ بخاطر محدودیت های ذهنی هست که از دختر، پسر بودن دارم. چرا مردم فکر میکنن تفاوتی بینشون وجود داره. چرا صورتی باید رنگ دخترانه باشه. رنگ مورد علاقه ام قرمز (از پرسپولیس متنفرم) ولی صورتی بنظرم رنگ قشنگیه و نمیفهمم چرا پسرا نمیتونن چیزی رو با رنگ صورتی انتخواب کنن!؟
یه دختر عمه دارم که 1 سال، فقط 1 سال از من بزرگ تره ولی جوری بین اون و بقیه بچه های خانواده تبعیض قایل میشن که اعتماد بنفس رو از بقیه گرفتن. ایشون دوتا برادر دارن ولی اینقدر تبعیض تو خونشون زیاده که برادرا فکر میکنن این دختر یک الهه هست. خانواده برای این دختر گوشی گرفتن و به برادری که 2 سال کوچیکتره گفتن چون ایشون بزرگتره اینکار رو کردن ولی وقتی برادره به همین سن رسید آیا به خواسته هاش عمل کردن. نه اما هرچی که این دختره بزرگ خانواده میخواد میتونه داشته باشه اونم هم با پول والدینش. یادمه رقابت هایی همیشه بینمون وجود داشت که همیشه اون پیروز میشد. دلیلش هم ساده بود. من توی دنیا اون دختر به دنیا اومده بودم و اونجا خونش بود. باید خم پیروز بشه. من هم همیشه توی دنیای خودم بازی هایی داشتم که میتونستم پیروز بشم ولی هیچ وقت جرعت به رقابت طلبیدنش رو نداشتم و به همین که پیش خودم میگفتم تو این مورد من از اون بهترم بسنده میکردم.
همیشه به این دختری که 1 سال از من بزرگتر بود حسودیم میشد. چون اعتماد بنفس و توانی ارتباط با افراد خانواده رو داره. هرچی میخواد میگه و توی جمع های خانوادگی راحت خود نمایی میکنه. شاید چون جمع های خانوادگی زنانه هست اینطور ولی در حق پسر های خانواده به شدت داره ظلم میشه. البته همین دو، سه سال پیش (یا بیشتر) پسری به جمع ما پیوست که اعضای خانواده میگن زیادی لوسش کردن ولی من خوشحالم که میتونه حق خودش رو بگیره. درباره ی دختر بزرگ خانواده فقط مسعله به پسرا محدود نمیشه دخترای کوچیکتر خانواده هم زیر سایه اش قرار گرفتن. البته اونا باز اوضاشون به مراتب نسبت به پسرا بهتره. البته من ناراحت شدن و تحت فشار روانی قرار گرفتن این دختر بزرگ رو دیدم ولی مثل یک بی شعور میمونه (فحش ندادم)؛ متوجه نیست که این فشار ها 1 دهم اون فشار هایی که برادرای کوچیکش دارن بخاطر اون تحمل میکنن هم نیست.
مدرسه های مضخرف. من عاشق ریاضی ام. خیلی دوست دارم ریاضی و زبان و تاریخ بخونم. حتی ادبیات و زبان فارسی رو خیلی دوست دارم ولی با اون نمرات و تدریسی که دارن مگر انگیزه و انرژی میمونه. به هنر هم که اصلا بها نمیدن. وقت 1 سال بود که یه معلم هنر خوب داشتیم و نقاشی رو درست به بچه ها درس داد. همون سال درخشان بود.
خیلی دلم یه دوران کودکی و نوجوانی و تحصیلی و دوستای مدرسه ای خوب میخواد ولی حیف که دیگه نمیتونم جبرانش کنم. دوران کودکی ام تموم شد. اگه بتونم یه ماشین زمان داشته باشم حتما یه سر به کودکی ام میزنم و کاری میکنم تو از اون دوران لذت ببرم بدون هیچ گونه دردسری.
پدر و مارم از هم جدا شدن. تا یه جایی همیشه آرزوی برگشتن مادرم و داشتن یه خانواده ی کامل رو داشتم ولی بعد بنظرم این آرزو ضعف اومد و گفتم اصلا چه خوب که اینطور شد. اما صادقانه گاهی احساس میکنم انگار واقعا یه چیزی رو ندارم. خانواده ی بی شعور (فحش نیست) منم (چه پدرم، چه مادرم و چه عمه ام) میگن این دلیل نمیشه تو ضعیف باشی. خیلی ها مثل تو بودن ولی موفق شدن. (آره حتما) الان نه مادرم و نه عمه تونستن بابت جبران این کمبود بهم کمک کنن وفقط پدرم هست که اونم در توانش نیست کار زیادی انجام بده. همین حرف ها و کاراشونه که کمال گراییمو تقویت میکنه.
مادرم بهم قول یه گوشی داد و من رو نزدیک 1 سال امیدوار نگه داشت. گوشی که واقعا رویای من بود. گوشی که هیچ وقت نتونستم لذت کار باهاش رو بچشم. شاید بنظر یه خواسته ی مادی و بی ارزش بود ولی میتونست چیزی فراتر از یک وسیله باشه. میتونست آرزویی باشه که مادرم براورده کرده. مادرم قول های زیادی بهم داد که وفق باعث شد من ناامید تر بشم. امسال تولدم، پدرم تقریبا همه رو دعوت کرد. تولد 18 سالگی ام بود. مادرم ام دعوت کرد ولی مادرم با اینکه قرار بود بیاد ولی نیومد. من ناراحت نشدم. کاملا قابل پیش بینی بود ولی پدرم اعصابش بهم ریخت.
همیشه از بچگی، پدرم (که باهاش زندگی میکردم و میکنم) هیچ وقت پول چیزایی رو که من میخواستم رو نداشته. انگار همیشه درگوشم زمزمه بوده که ما پول نداریم که چیزایی رو که میخوای رو بخریم ولی بعدا بابا پولدار میشه و میتونم. ولی هیچ وقت این اتفاق نیوفتاد. فقط ادعای پدرم بالا رفت و میگه من پول دارم ولی وقتی به عمل میرسه هنوز نمیتونه حداقل چیزایی رو میخوام رو کامل تهیه کنه و همیشه تو چیزایی که تهیه میکنه نقض وجود داره. مثلا چند وقته که گوشیم شارژر نیاز داره و پدرم ارزون ترین کابل یو اس بی بازار رو خریده و میگه وصل کن به لپتاپ، شارژش کن. حالا از مشکلات بد شارژ کردن این کابل و لپتاپ بگذریم. خاطرات بد بی پولی پدرم هنوز یادمه. تقریبا خیلیاش رو. از نداشتن پول تاکسی برای رفتن به مدرسه بگیر تا نداشتن پول یه همبرگر 9 هزار تومانی. هنوز هم موقع خرید یک کتاب پدرم با بهونه های مختلف از خریدش سر باز میزنه. شاید به ظاهر بی اهمیت بیاد ولی زندگی مگه غیر از اینه. اگه اینا نیست پس چیه؟ خوردن و درس خودن تو بدبختی. فراموشش کنین. اینا برای کسایی که شرایط بهتر رو تجربه نکردن شاید راحت باشه ولی وقتی یک سال (همون سال رویایی) مثل یک خونواده ی معمولی (و البته با دقدقه های معمولی) زندگی کرده باشی دیگه زندگی زیر خط فقر جهنمه. هرچند دیگه تموم شد. کودکی با تمام جهنمیش تموم شد. دیگه نمیشه اوضاع رو بهتر کرد. اون بازی دیگه تموم شد. حالا بازی بزرگ سالی رو داریم، به امید زندگیی بهتر و ساختن یک بهشت. به هر حال این مرحله از زندگی دیگه مال خودمه ولی دنیای کودکی رو از دست دادم برای همیشه.
میدونین. حتی توی خانواده و فک و فامیل هم کسی نیست که با من همسو باشه. همیشه دوست داشتم یه خواهر داشته باشم. یکی که بتونم بهش چیزی یاد بدم. مراقبش باشم و احساس کنم بخشی از منه. صادقانه بگم اینجا یه همچین صمیمیتی وجود نداره. حتی بچه های دیگه ای رو هم توی خانواده میبینم که این مشکل و کمبود صمیمیت رو دارن.
توی دنیای من فقط خودممو خودمو خدام. حقیقتش بیشتر وقت ها خدا رو هم احساس نمیکنم. فقط خودممو خودم.
توی خانواده عمه ها و پدرم با نیش و کنایه ها و حرفای تندشون خیلی منو تحقیر میکنن وقتی اینو بهشون میگم، میگن که ما چیز بدی نگفتیم و تو خیلی حساسی. احساسات رو خود آدم انتخواب نمیکنه. بنظرم احساسات پاک ترین مفاهیم هستن و باید بجای نفی کردنشون کاری کنیم که بهتر بشن.
گاهی زبونم میگره و نمیتونم حرف بزنم. مثالا سر یه کلمه مهم که هرکار میکنم به زبون نمیاد. گاهی حتی وقتی با خودم تنهام هم پیش میاد. گاهی هم توی دهانم شروع میکنم گوشه ای از داخل لبم رو با دندون ها خوردن و معمولا هم خون میاد. از بیرون معلوم نمیشه چون داخل دهانم هست. دردش منو آروم میکنه. گاهی میخوام یه چیزی رو گاز بگیریم. مثل بچه ها که دندونشون تازه داره در میاد. اسم اون چیزای سفت منعطف پلاستیکی که در اینجور مواقع به بچه ها میدن چیه؟ خیلی وقته که دوست دارم یکی از همین ها برای خودم تهیه کنم. بعضی وقتا که به همین دلیل چیزارو میجو ام پدرم بهم گیر میده میگه تنقلات بخور ولی خوردنی فایده نداره. حتی آدامس هم فایده نداره. باید سفت باشه.
یادمه وقتی بدجوری مریض میشدم و تب میکردم، تلوزیون که میدیدم تعجب میکردم که چطور اونا اینقدر انرژی دارن و شادن و بالا پایین میپرن. یه بار که اگه درست یادم باشه بار اولی هم بود که دندونم رو کشیدم. با شجاعت هم اینکار رو کردم. ولی خانواده ی نامرد (این یکی فحشه) من همون شب مهمونی گرفته بودن مرغ خوش مزه ای هم داشتیم ولی من نمیتونستم چیزی بخورم. همون شب بود که مجبور شدم تلفنی به یکی زنگ بزنم یا طرف زنگ زده بود ولی من رو نشناخت و با یه دختر اشتباه گرفت. چون پنبه تو دهنم بود. یادمه زمانی رو که مغازه دارا بخاطر موهای بلندم فکر میکردن یه دختر بچه ام.
یکی دیگه از چیزایی که از بچگی برام مثل یه عقده شده تا جایی که میگم اصلا نمیخوامش، دوچرخه اس. نه این که اصلا دوچرخه نداشتم ولی دوران دوچرخه سواری من خیلی ناقص بود. خیلی وقته ندارم و به خودم میگم نمیخوام ولی اگه با خودم صادق باشم البته که دوچرخه سواری رو دوست دارم و می خوام.
این یکی از افتخاراتمه. این اواخر میخواستم ورزش رو شروع کنم چون سال هاست ورزش نکردم. اولین تجربه ام تابستون بود که با 400 دویدن در هر روز یا هر 2 روز یک بار شروع کردم. کمه ولی بنظرم برای شروع خوبه چون بعد یه مدت رسید به 450 و حتی 700 متر. اون اوایل ساق پای راستم شروع کرد به درد گرفتن و پیش پزشک که رفتیم گفت که یه ورم ساده اس و تا و یه مشت قرص و آمپول و اگه هم خوب نشد فیزیوتراپی تجویز کرد. قرص هارو مصرف کردم و آمپول رو بی خیال شدم و فیزیوتراپی رو هم بعد حدود 6 ماه 1 جلسه اش رو فقط رفتم. دومین تجربه ام تو همین ماه پیش یعنی بهمن بود. با پام مشکلی نداشتم ولی وقتی دراز نشست رو هم بهش اضافه کردم بعد چند ساعت شکمم، درواقع ماهیچه های شکمم شروع کردن به درد گرفتن که تا چند روز ادامه دادن و الان داره کم کم خوب میشه و فقط یکم از بالای ماهیچه های بالای شکمم مونده. توی اینترنت که یه جستجوی کوچیک کردم 2 تا راه حل پیدا کردم. یکی نرمش بیشتر قبل از دراز نشست و نوشیدن آب و یه نوع از نوشیدنی های ورزشی که مثل اینکه کارشون اضافه کردن ویتامین و مواد معدنی بیشتر به بدن بود.
توی مدرسه غیر از اینکه بعضی افراد با من خوب بودن ولی خیلی ازیت میکردن. با بی شرمی توی صف جلو از من جلو میزدن. یه بار هم سر یه لوله ی خودکار باحال بود به ناظم مراجعه کردیم که مال کیه. ناظم هم خیلی سریع لوله رو از من گرفت و به اون داد بدون اینکه اصلا توجهی به حرفام کنه. اون لوله ی خودکار مال من بود. نه تنها اون لوله، بلکه کل خودکار مال من بود. من همیشه نمره ی انضباطم بالا بود ولی فقط بخاطر اینکه فقط توی سال فقط یه بی انضباطی داشتم نمره ام از بچه های شر کلاس پایین تر اومد چون ناظم از من انتظار داشت ولی از اونا نه. این سال های دبیرستان بود که تونستم بفهمم چرا مردم از فهش خوردن ناراحت میشن. چنان فحش هایی بهم دادن که شرمم میشه بهشون فکر کنم. سیستم آموزشی بدرد نخورد (این هم فحش بود).




نوع مطلب : مقدمه ها (درباره ی خودم)، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 8 اسفند 1395
چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:36 قبل از ظهر
سلام ایمیلم رو فرستادم
MJ Sarvariyanبا سپاس.
دوشنبه 9 اسفند 1395 03:02 بعد از ظهر
سلام خوبین محمدجمال متن اعترافات کودکی ات را خواندم بسیار برام تاثیر گذار بودویک حس مشترک منو واداشت که بهتون پیام بدم و از اینکه با وبلاگت آشنا شدم خرسندم.می دونید من هم اهل بیرجندم و اشتراکاتی از قبیل دوران کودکی مثل شماومن متولد 70 هستمو خوشحال میشم بیشتر باهاتون ارتباط بگیرم اگر دوست داشته باشین
MJ Sarvariyanسلام.
خیلی خوش حال شدم از نظرتون.
من هم خوش حالم میشم باهاتون صحبت کنم. کاش ایمیل میزاشتین ولی سعی میکنم با شماره ای که دادین باهاتون تماس بگیرم.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر