تبلیغات
به سوی آینده - 134
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
امروز یک شنبه هست، یعنی بود و البته هست و تا پنج و خورده ای ساعت دیگه تموم میشه. یه حس ناامیدی دارم که یحتمل یخاطر آلبوم موسیقی هست دارم گوش میدم. بگی نگی این حس ناامیدی رو دوست دارم. میدونین. مثل یه آرامش و لالایی خواب آور میمونه. همونطور که توی تاریکی راحتتر میخوابیم. به همون دلیلی که موقع خواب چراغ هارو خاموش میکنیم. با 17 که نه 18 سال سن... -درواقع آخر همین ماه 18 امین سال زندگیم هم به پایان میرسه.- خوب داشتم میگفتم که با 18 سال سن احساسات زیادی رو تجربه کردم و تقریبا با انواع اضطراب و ترس و غم و شادی آشنایی دارم. میدونم که خستگی خیلی به ناراحتی نزدیگه و ممکنه گاهی باهم جا به جا گرفته بشه. میدونم که گاهی پیروزی مثل یک شکست تلخ و یک شکست میتونه مثل یک پیروزی شیرین باشه. میدونم که حسادت یک احساس جعلی هست و حقیقت نداره. میدونم که یک احساس رو میشه یه یک جمله به وجود آورد و با یک استدلال ساده از بین بردش. میدونم که احساسات خیلی قدرتمند هستن ولی به سادگی میتونن تحت مدیریت (کنترل) عقل قرار بگیرن. میدونم که احساسات نقطه ی مقابل عقل و منطق نیست بلکه مکمل عقل هست. اگه عقل شاه درون انسان ها باشه، احساسات ملکه است. میدونم بهترین تصمیمات، تصمیماتی هستن که هم عقل و هم احساسات موافقش باشن.
به هر حال. نمیدونم چرا ولی خیلی این حس تاریک و ناامیدی رو دوست دارم. شاید بشه تشبیهش کرد به مواد مخدر. البته من تا به حال استفاده نکردم ولی شنیدم خیلی آرامش بخشه. فقط میدونین. این حس چندان هم اعتیاد آور نیست (منظورم همین حس ناامیدی هست) هرچند از بی ضرر بودنش اطلاعی ندارم. شنیدم که میگن خوب نیست چون دیگه آدم انگیزه ای برای کار (تلاش) کردن نداره و خوب احتملا سیستم دفاعی بدن انسان رو پایین میاره باعث بروز بیماری ها میشه ولی من یه جور دیگه نگاه میکنم. اول اینکه ناامیدی یعنی حس دوران کودکی من. درواقع ناامیدی خالص که نه. وقتی که در ناامیدی ها هنوز به آینده ای بهتر امیدی داری. این حسی هست که دوران کودکی یا حتی بهتره بگم خردسالی خودم رو باهاش میگذروندم. من هرگز بهترین هارو نداشتم ولی همیشه به امید بهترین ها زندگی کردم. هرگز زندگیم (همین 18 سال) اونطور که باید خوب نبوده ولی همیشه به بهشت ایمان داشتم. بهشتی که همین جا روی زمین میسازیمش. صادقانه بگم من همیشه جلو رو نگاه میکردم و میکنم ولی چندبار شد که پشت سرم رو نگاه کردم و دیدم که از چه جهنمی گذشتم و هربار خدارو هزار مرتبه شکر میگم. اوه... یه نکته ی دیگه ای که میخواستم درمورد همین احساس آرامش بخش ناامیدی بگم. میدونین. احتمالا اون چیزی که منو جذب میکنه اون حس قدرت و کور سوی امیدی هست که در اعماق این ناامیدی نهفته است. من همیشه قدرت رو دوست داشتم و ستایشش میکردم. هرچند نتونستم انسان قوی باشم (حداقل در این 18 سال) ولی همیشه دنبالش بودم. شاید بدترین کابوسم زمانی که بود که فهمیدم که من نه انسان شجاعی هستم و نه قدرتمند ولی همیشه به خودم ایمان داشتم.




نوع مطلب :

لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 9 آبان 1395
سه شنبه 22 فروردین 1396 11:51 قبل از ظهر
Spot on with this write-up, I actually feel
this website needs a lot more attention. I'll probably be back again to
read more, thanks for the information!
یکشنبه 20 فروردین 1396 09:12 قبل از ظهر
Hello, Neat post. There is an issue along with your
web site in web explorer, may check this? IE nonetheless is
the marketplace chief and a huge component to other folks will leave out your wonderful writing because
of this problem.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر