تبلیغات
به سوی آینده - دیروز کجا بودم؟
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
الان 7:37 صبحه پس صبح بخیر. دیروز رو نشد مطلب بزارم. یکم نسبت به روزای معمولی درگیر تر بودم ولی نمیخوام بهونه بیارم پس ترجیح میدم به یه عذر خواهی از خودم بسنده کنم (نپرسین چرا خودم چون همون مطالب پریروز هم بدون خواننده باقی مونده که خوب خیلی اهمیتی هم نداره).
خووب. دوباره سلام. (-;
دیروز صبح رفتم عکاسی و یه عکس برای هدر قالب وبلاگم گرفتم. یه وبلاگ تستی هم دارم که البته خیلی وقته ساختمش، تقریبا با همین وبلاگ، که قالب رو روی اون اول پیاده میکنم و راضی بودم میارمش اینجا. بزارن لینکشو بهتون بدم.
http://test1245.mihanblog.com/
دیگه این که دیشب دوباره، البته اینبار با جمعیت بیشتری، با خانواده رفتیم و سری به شهربازی کوچیک شهرمون زدیم و اونجا با خودم گفتم کاش میشد عکس بگیرم و اینجا بزارم که خوب میشه گفت تا خیلی کم سابقه داره من یه همچین چیزی رو با خودم بگم و گمون کنم اینبار هم بار دوم بود که میخواستم عکس بگیرم و منتشرش کنم. بگذریم.
و...دارم یه داستان مینویسم که البته نوشته بودمش و خوب گفتم بزار دوباره بنویسمش تا بهتر دربیاد. کوتا نیست و بلند از بلند هست و فکر نکنم ولی شایدهم بشه بهش گفت رمان. سه فصل داره که فصل اولش رو توی خرداد همین سال تموم کردم و فصل دومش رو شروع کرده بودم ولی تصمیم گرفتم از نو بشینم و بهترش رو بنویسم و این که همراه با نوشتن منتشرش هم بکنم اما توی یه وبلاگ دیگه که اون رو هم خیلی وقته ساختم ولی غیر فعال بوده. لینک این یکی رو به محض انتشار قسمت اول میزارم. این رو هم خوبه بگم که اسمش ببره و سه فصل به نام های:
1. ببر: سرآغاز
2. ببر: به سوی آرامش
3. ببر: پایان
هرچند پدرم خیلی موافق انتشار این داستان اون هم بصورت آزاد نیست ولی من بدم نمیاد منتشرش کنم و بتونم با خواننده هاش مستقیم در ارتباط باشم و از همه مهم تر انگیزه بگیرم و یه چیزه دیگه...
حتی اگر هم کسی
(بر فرض محال هم که) بخواد این داستان رو به دزده و کند بزنه بهش باز هم نمیتونه با فرمول ناقص اینکار رو درست انجام بده. اول این که تنها من میتونم این داستان رو تکمیل کنم و میدونم چی برای پایانش خوبه. دوم این که کلید داستان توی کتاب دوم یعنی داستان بعد از ببره که عنوان آرنام رو با خودش داره. این به این معنی هست که حتی اگر ببر رو هم بردارن و ببرن تنها بهترین مقدمه ی دنیا رو بردم و من هنوز بهترین داستان دنیا رو دارم یعنی آرنام. در هر حال. من نمیخوام ذهن شمارو بی خود با آرنام درگیر کنم پس فراموشش کنین و از همه مهم تر این که مثل همیشه ایده گیری از داستان من کاملا آزاده.
خوب دیگه. بسار سپاسگذارم و من برم قسمت اول داستانمو کامل کنم. بدرود.




نوع مطلب : الان (گزارش موقعیت)، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
پنجشنبه 18 شهریور 1395
جمعه 18 فروردین 1396 03:07 بعد از ظهر
This design is wicked! You obviously know how to keep a reader entertained.
Between your wit and your videos, I was almost moved to start my own blog (well, almost...HaHa!) Wonderful job.
I really loved what you had to say, and more than that,
how you presented it. Too cool!
سه شنبه 23 شهریور 1395 09:05 بعد از ظهر
ممنون از وبلاگ خوبتون
MJ Sarvariyanمن ممنونم از نظرتون.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر