تبلیغات
به سوی آینده - یکم پیچیدست
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
یه حس بدی دارم. درونم میپرسه که "آیا من آدم بدیم؟". درواقع از اونجایی شروع شد که امروز با یکی از مهمترین (بالغ ترین) اعضای خانواده ام مکالمه ی نسبتا سختی داشتم که باعث شد امشب احساس کنم آدم بدی هستم. دعوا نبود و فقط یه مکالمه ی دوستانه اما (نسبتا) سخت بود.
خیلی خوبه که شروع کردم به گفت و گو و بنظر میرسه که خانواده ام واقعا ازم میترسن و هیچ علاقه ای به گفت و گو با من ندارن و این اصلا خوب نیست، هرچند نمیشه یا یک نفر کل افراد رو قضاوت کرد.
میدونین. واقعا گیج شدم و نمیدونم چیکار کنم. اون مطالبی که راجع به خودخواهی و یا بی شعور گذاشتم یادتون؟ دیگه حتا راجع به نتایجی که توی اون مطالب هم گرفتم مطمعن نیستم. میدونین. باید با افراد بیشتری صحبت کنم ولی بنظر میرسه که اونا هرگز نمیتونن منو به نتیجه ای برسونن. امروز کلی مکالمه کردیم ولی من به هیچ نتیجه ی درستی نرسیدم جز اینکه واقعا لازمه با افراد بیشتری صحبت کنم، حتا با تمام افراد خانواده و به صورت تک به تک اونم بارها و بارها هرچند ممکنه از خودم و خودشون ناامید بشم ولی منو که میشناسین. تسلیم نمیشم.
"بارها و بارها و بارها شکست میخوریم، خسته میشویم و فرار میکنیم اما شکست پایان نیست و فرار به معنی تسلیم شدن نیست."

مدونین. من واقعا به پدرم مدیونم. اون کسی هست که هرگز از من ناامید نشده و هنوز به من اطمینان داره و این به من تسلی میده.
یه چیز دیگه هم هست که چندان درست نیست که اینجا و نه تنها اینجا بلکه هیچ کجا اون رو بیاد کنم ولی میگم چون میخوام با خودم روراست باشم. قبل از تمامی اشخاصی که میدونم بهشون برمیخوره پوذش میطلبم. جدا معذرت میخوام. اینا شنیده های من هستن و من باورشون ندارم. معذرت میخوام.
چندباری شنیدم که... وای خدا. بی خیال نمیتونم بگم. زشت نیست ولی ممکنه به بیش از نیمی از جامعه بربخوره و من نمیتونم چیزی رو بگم که مردم از شنیدنش متنفر هستن حتی اگر دروغ باشه.
فراموشش کن. من با همه حرف میزنم. با تمام افراد خانواده ام. حتا فراتر از اون. من نمیزارم دنیا منو مثل بقیه نشون بده. مثل بقیه نو جوون ها که با والدینشون مشکل دارن. من جدا میشم. از تمام افرادی که در این دنیا زندگی میکنن. من چیزی رو بدست خواهم آورد که مردمان دنیا هرگز نیافتنش. من خودم بدون کمک والدینم باهاشون صلح میکنم و ازشون درجهت منافع خودم استفاده میکنم.
اوه راستی یه چیز دیگه هم هست. دنیا دیگران برام به شدت ناشناخته است و من نمیتونم درست دیگران رو مورد تحلیل قرار بدم و اینم بگم که من برای ارتباط و استفاده از دیگران به تحلیل کردنشون نیاز دارم. فکر کنم باید برم جامعه شناس بشم. وای خدای من دیگه واقعا دارم گیج میشم.
میدونین. عقل حکم میکنه که من باید خودخواه عمل کنم حتی اگر بخواد به محدوده ی بی شعوری تجاوز کنه. یه سوال!
بر اساس کدام یک انتخواب کنم؟
1. عقلم
2. دانسته هام
3. احساساتم
4. دیگران
البته گزینه ی چهارم رو همینجوری گزاشتم وگرنا من که عمرا به حرف دیگران گوش کنم. D:
میدونین. فکرکنم بهتره فراموش. فراموش کنم خانواده ام رو فرار کنم. برم تهران و با پدرم زندگی کنم. آرامش و تمرکز و احترام و قدرت. دیگه چی میخوام بهتر از این ولی من نمیتونم خانواده ام رو نادیده بگیرم. فراموششون کن. برو و زمانی که قدرت اینو پیدا کردی که بتونی بدون وابستگی به اونا زندگی کنی برگرد. واقعا؟ آره. برو و فراموش کن، این خودخواهی واقعی. برو با قدرت هم برو. برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن. میدونم که اونا دوست دارن که من باهاشون باشم و حاضر نیستن بخاطر من یکم از خوشیشون بزنن. اونا واقعا منو دوست دارن یا نه. جواب الان من اینه. من براشون فقط یه ابزار تزیینی هستم. یه جام مقدس افتخار که که فقط باید نشون داده بشه. مهم نیست کجاست و چی میخواد، مهم اینه که صاحبش چی میخواد.
برای همین من باهاشون مشکل دارم. من یه همچین تصوری دارم، هرچند غلز ولی اونا کاری رو انجام میدن که من یه همچین تصوری میکنم. براشون هم مهم نیست که من چی فکر میکنم. تنها خودشون که خوب میگن نه تو بیجا یه همچین فکری میکنی.
بیدارشو محمد. دوستات رو بشناس. میدونی که هیچکس بیشتر از پدرت خیرت رو نمیخواد. حتی خانواده ات هم... نمیخوام اینو بگم ولی هرچی که میگذره بیشتر باورش میکنم. اونا اینقدر ضعیفن که حتی نمیتونن کمکی به من بکنن و رابطه با اونا فقط منو ضعیفتر میکنه. بیدارشو. خود خوب میدونی پس خواهش میکنم به خودت و عقل و احساساتت شک نکن. نزار حرف های و منت های خانواده ات تورو اینجا نگه داره. تو خودت بهتر از هرکسی صلاح خودت و حتی دیگران رو میدونی. خداحافظ دنیایی که همه فکر میکنن درستی و سلام دنیایی که همه باهات دشمنن. فکر کنم منم باید به جمع دیکتاتور ها بپیوندم. همونایی که همیشه کاری رو میکنن که میدونن درسته. همونایی که شک به خودشون راه نمیدن و همونایی که همیشه آدم بدی هستن درحالی که بهترین دنیا رو برای مردم میسازن.
با اینحال. من میرم و باهاشون صحبت میکنم اما من دیگه اینجا نمیمونم. من دیگه عضوی از این خانواده نیستم. من دیگه اون آدم مهربون یا شاید خودکامه ی قدیم نیستم. متاسف هستم که باید بیشتر از اون چیزی که تا به حال فکر میکردین دیکتاتوری و خودخواهی داشته باشم. متاسفم که باید بیشتر از من بترسین. به امید روزی که اینقدر از من بترسین که حاضر باشین بخاطر خودتون هم که شده با من حرف بزنین. به امید روزی که دیگه از من فرار نکنین. به امید روزی که از من متنفر بشین اما حاضر به تحمل من نباشین. اون روز روزی هست که شما همون کسایی شدین که من همیشه ازتون انتظار داشتم.




نوع مطلب : مسیر، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
دوشنبه 15 شهریور 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر