تبلیغات
به سوی آینده - بیش از 10 سال کابوس + فلسفه ی زندگی من (در ادامه مطلب ببینید)
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
- این متن در ساعت 22:29 ی روز جمعه 12 شهریور 1395تایپ شده است-
سلام.
یکم فکر میکنم. میخوام یکم از اون حرف های طولانی و نیمه تاریک (یا شاید هم تاریک) بزنم. امروز عصر به بعد یا بهتره بگم امشب، دوباره کمی به حالت کابوس نزدیک شدم (کابوس چیه؟) ولی کم کم دارم یاد میگیرم که چطور ازش پیشگیری کنم. میدونین قبلا هم بارها و بارها با این حس مواجه شده بودم (تنهایی و بی توجهی) ولی خوب اون بار (همین چند روز پیش که مطلب "کابوس" رو نوشتم.) دیگه داشت منو میکشت. میدونین. معمولا وقتی این حس بهم القا میشه که ناگهان دورم شلوغ میشه و خوب وقتی من میبینم که دیگران باهم خوش و بش میکنن و من نمیتونم توی گفتوگو ها و بحث هاشون شریک بشم (حالا به هر دلیلی) احساس تنهایی میکنم. از این حس متنفرم. میدونین وقتی خوب میبینم که من هنوز همون بچه ی 10 سال پیش هستم و هیچ چیز عوض نشده. شاید دنیایی که من توش زندگی میکنم یکم پسرفت داشته و دنیام یکم تاریکتر شده باشه ولی من هنوز همون پسر بچه ام.
بزارین یکم از این تغییرات + و - بگم تا شاید بهتر بتونین درک کنین و البته خودمم بهتر دنیامو بررسی کنم.
مادربزرگمو که بهترین مادری بودن که میتونستم داشته باشم از دست دادم.
دیگه کتاب هایی که من دوست دارم بخونم رو نمیتونم توی کتاب فروشی ها پیدا کنم (بهتره بگم: ندارم).
بزرگترین منبع قدرتمو از دست دادم (تهران رو).
تونستم یه دوست خوب پیدا کنم و البته به نوعی از دستش دادم (دوست های خوب هرگز از دست نمیرن).
رابطه ام با پدرم به نوعی از دست رفته (البته امید دارم که برشگردونم).
کامپیوترم قدیمی شده و دیگه نمیتونم بازی هایی که عاشقشونم رو بازی کنم (نسخه های جدیدشون رو).
و از همه مهتر این که من دیگه بهترین هارو ندارم.
یه چند وقت هم شده که سطح ادب و فرهنگم تحت خطره و من نمیخوام از دستش بدم.

میدونین. نمیخوام چیزایی رو که دارم رو از دست بدم. من همیشه قدر چیزایی رو که دارم میدونم ولی باز هم از دستشون میدم.
یه پیام برای خودم:
یادت باشه. بعد بینهایت صفر میاد.
من بهترینم و خواهم بود ولی باید یادم باشه که فاصله ی داشتن و نداشتن، بودن و نبودن و بینهایت و صفر تنها یک شماره است. یه تغییر کوچیک. من خیلی وقتی بوده که برای رسیدن به بی نهایت از میانبری به نام صفر استفاده کردم و به جای اینکه سعی کنم بهتر بشم فقط یکم عقب نشینی کردم. بگذریم.
من یه چیزایی دارم که قبول میکنم تا به حال اونجور که باید قدرشونو ندونستم و من الان نمیخوام از دستشون بدم. برمیگردونمشون. تمام چیزایی رو که داشتم. همشو. اون خانواده ی دوست داشتنی رو، اون خونه توی تهران (کاری ندارم خونه ماله من نبود)، اون صبح ساعت 6 بیدار شدن و توی برف های زمستون با تاکسی سرکار رفتن هارو (هنوزم تا زانو برف میاد) و اون روز های جمعه ای که مینشستم پای کامپیوتر و ... بازی میکردم (جای خالی را پر کنید: 1.سیمز 2.میدتاون_مدنس 3.جیانت:_سیتیزن_کابوتو 4.وایت_اوت). میدونین. دلم تنگ نشده و هرگز نمیخوام به عقب برگردم. نه نه نه، هرگز. نمیدونین چقدر برای این لحظات مذخرفی که الان توشم صبر کردم و حاضر نیستم حالا رو بدم اما بدم نمیاد گذشته رو تکرار کنم یا حتی بهترشو بسازم. این منم. کسی که گذشته ی خوب یا بدشو پرداخت میکنه تا به آینده ای که فکر میکنه بهتره برسه. حتی اگر اشتباه هم کنم هرگز افسوس نخواهم خورد چون این ها همش برام مثل یه بازی کامپیوتری. اگه بخوام بگم تهش برام مهم نیست دروغ گفتم ولی تهش حتی اگر اونجوری که میخوام یا بهترش نباشه هم افسوس نمیخورم و فقط به لحظات خوبی که حین بازی کردن داشتم فکر میکنم. خدارو چه دیدی شاید خواستم یه بار دیگه بازی کنم یا شاید همین حالا هم بار چندممه که دارم بازی میکنم. من زندگی رو دوست دارم. هرطور که باشه برای من زیباست. باور کنین راست میگم. هرطور که باشه. من چیزایی رو دیدم که از مرگ برای هر انسانی بدتره و میدونم که چیزای بدتری هم توی دنیا وجود داره ولی بازهم اینارو جزوی از زیبایی های دنیا میبینم (میدونم شاید دارین میگین که خیلی بیرحمم و من هم هیچ دفاعی ندارم). میدونین. مرگ یا زندگی برام مهم نیست. من زندگی میکنم چون زنده ام و اگر بمیرم هم خوب که چی! زندگی نمیکنم. نزارین کسی حس لذت رو ازتون بگیره. از هرچیزی لذت ببرین حتی از مرگ و بدتر از اون. (:
از این بازی لذت ببر.
Enjoy the game
-ساعت 23:30-




نوع مطلب : مسیر، مقدمه ها (درباره ی خودم)، Best (بهترین مطالب من)، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
شنبه 13 شهریور 1395
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:24 بعد از ظهر
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anywhere, when i read this post i thought i
could also create comment due to this brilliant piece of
writing.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر