تبلیغات
به سوی آینده - اصلاح ارتباطات (1)
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
معمولا حرفامو یادم میره ولی حرف های چند روز پیشمو هنوز یادمه.
"بیدارشو محمد، بیدارشو."
دنیای من خیلی کوچیکه، به وسعت یه خانواده ی نسبتا بزرگ اما من همینجا هم دارم کم میارم.
هرروز داره وضعیتم جدی تر و بهتر از روز قبل میشه. باید توی ارتباطات و دوستانی که توی همین جامعه ی کوچیک دارم یه تجدید نظری بکنم. من خوب میشناسمشون ولی نمیدونم چرا تا به حال گزاشتم وضعیتم اینجوری بمونه.
بدرود "محمد حسین". پسر عمه ام هست که بیشترین دوستی رو با اون دارم ولی آدمی نیست که بدرد من بخوره و من هم نتونستم تاثیر + زیادی روی زندگیش بزارم.
بدرود "سارا". دختر عمه ام که البته تا حالا هم رابطه ی دوستانه ی خیلی نزدیکی نداشتیم ولی خوب فکر میکنم چیزی بیشتر از یک رابطه ی کاری جدی بین ما چندان مفید نباشه.
و یه عده ی دیگه که فکر کنم باید من هم مثل خودشون که از من خجالت میکشن مثل یه فامیل بسیار دور، من هم ازشون خجالت بکشم. فراموششون کن.
اما نمیدونم چرا هرگز متوجه نمیشم که پدرم میتونه بیشترین نفع رو برام داشته باشه. هرچند گاهی ارتباط باهاش بسیار سخت و طاقت فرساست ولی ارزششو داره.
دوتا از عمه هم که تقریبا دورترین ارتباط رو باهاشون دارم ولی میدونم که میتونم منافع قابل توجهی رو از جهت اون ها دریافت کنم.
عمویم! از کسایی هستن که خیلی جاها (تاکید میکنم،
خیــلی جاها) میتونن کمکم کنن اما من (، میتونم بگم) هیچ بهره ای نمیبرم.
و درنهایت خیلی خوب میشه که دنیایم رو یکم بزرگتر کنم و دوباره و حتی بیشتر با خانواده ی مادریم ارتباط داشته باشم. میدونم که گنج های زیادی در اونجا نهفته است.
خوب. همین. بدرود.




نوع مطلب : مسیر، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
چهارشنبه 10 شهریور 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر