تبلیغات
به سوی آینده - الان 22:21
 
به سوی آینده
داستان پیشرفت یه کسی
درباره وبلاگ



نظرسنجی
چه دیدی نسبت به من پیدا کردید؟











صفحات جانبی
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
سلام.
همین الان یک مکالمه ی نسبتا طولانی با یکی دوتا از عزیزترین اعضای خانواده ام داشتم. اینبار جرات کردم و از خودم پرسیدم و درباره ی خودم صحبت کردم. مرحله ی بسیار آسونی بود چون با تنها کسایی صحبت کردم که در بیشتر مکالمه هایی که در گذشته باهاشون داشتم بیشتر درمورد من و چیزایی که میخواستم صحبت میکردن نه خودشون و چیزایی که میخوان.
یکم، فقط یکم احساس بهتری دارم ولی کافی نیست. اصلا کافی نیست. من بیشتر از این هارو لازم دارم. قبل از این که ادامه بدم اینم بگم که توی این مکالمه مطمینان گرفتم که باید خودخواه تر باشم و به نوعی فهمیدم که خانواده ام هم (همشون) از من همینو میخوان و فهمیدم که واقعا من شبیه اونام، انگار عصاره ی اونارو گرفتن و باهاش منو درست کردن.
راستی یه نکته ای رو بزارین راجع به خانواده ام بگم:
اونا اصلا شبیه هم نیستن، هریک کیش و آیین خودشونو دارن و برای همینه که با اینکه من شبیهشون هستم، در عین حال با همشون فرق دارم.
همونطور که قبلا هم گفتم من خانواده ام رو واقعا دوست دارم با اینکه نمیتونم باهاشون بسازم و از اکثرشون متنفرم.
خوب. باید بیشتر پیش برم ولی آروم آروم. کم کم شروعع میکنم و از همشون درمورد خودم میپرسم حتی اونایی که واقعا از صحبت باهاشون واهمه دارم.
میدونم مسخره اس ولی من با غریبه ها راحت ترم تا خانواده ام. میدونین. من نمیدونم چطور صحبت کنم وگرنا آدمای دوست داشتنی هستن. (گفتم که یه وقت فکر نکنین: چه خانواده ی ترسناکی داره!!!)
همین. فقط میخواستم یه گزارش کوتاه بدم.




نوع مطلب : الان (گزارش موقعیت)، مسیر، 

لینک های مرتبط :

       نظرات
یکشنبه 7 شهریور 1395
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر